-->


يک آوا




من ببر نیستم
پیچیده به بالای خود
تاکم
 



دلا چونی؟ دلا چونی؟ دلا چون؟
همه خونی... همه خونی... همه خون...
 



در موازات - سوم

خسته ام بانو.
هزار هزار فریاد شب شکن شب آفریده را نیز هم که از انتهای حلقومت برآید که بخواندمان به یاری اثری نیست، انگار که هیچ نگفته باشی و سکوت اول ارمغان تخدیر است و رخوت، پیامبر پوسیدگی. رد سرخ تازیانه که به جاست جز نشانه سکوتی پوچ و متناقض در جواب پرسشیست که می پرسیمشان؟ خائنین، همیشه خود را وفادارترینان جلوه داده اند و ماییم، فراموش شدگان، چه که پیش از این، خود، خود را فراموش کردیم. می شنوی بانو؟ عربده می کشند بلند، می خندند قهقاه، می گریند نه به های های که به لرزش شانه ها هنوز اما، کسی را باوری نیست که
قلب باغچه، زیر آفتاب ورم کرده است... و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود.

 و ماییم، فراموش شدگان چرا که...

نه، بانو، من و تو... ما... هیچگاه عروسک گردان واژه ها نبوده ایم. ما هیچگاه افسرده نبوده ایم. هر کلمه تک افتاده هر بیت هر شعر نسروده مان دردی کش میخانه تک افتاده یک احتیاج گمنام است. تک تک یاخته های ماست که زندگی را دیوانه وار عشق می ورزد و بی تفاوت نیست و ما زنده ترینانیم. میان روزمرگی و روزمردگی تفاوت گاه، کمتر از یک حرف است، بانو، می دانی. فرق است میان آنکه دوست داشته باشی دوست بداری و آنکه دوست بداری، به تمامی، و درد را تو بهتر می دانی که همزاد عشق است و مگر کیست که زندگی را ثانیه ثانیه به واقع زیسته باشد جز او که عاشقانه درد می کشد و مگر همو نیست که دلخانه اش میزبان شادمانه ترین رقص های بودن است؟

بانو... بانو... بانو... اگر که این حماقت است، حسرت عاقلانه ای در پی ندارد و ما را این زندقه خوش است، بگذار تکفیرمان کنند، بگذار ما را با حقارتمان تنها گذارند، که هیچگاه خواستار آن بزرگی نامیده نبوده ایم...

داد از سه نقطه هایی که بیداد می کنند.

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

من فکر می کنم...
من فکر می کنم...
من فکر می کنم...


و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود.


ادامه دارد، شاید...
 


در موازات - دوم
پدر می گوید :
از من گذشته است
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب،
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید :
لعنت به هرچه ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست

مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی است
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نایل خواهد شد

برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره برمی دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند
او مست می کند و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود.

و خواهرم که دوست گلها بود
و حرف های ساده قلبش را
وقتی که مادر او را می زد
به جمع ساکت و مهربان آنها می برد
و گاه گاه خانواده ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش آنسوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است


ادامه دارد، شاید...
 


در موازات - یکم.

صدایم را می شنوید؟

می خواهم که چشم بیندازمتان در چشم بانو، بخوانمتان به نام، بیایید بگویید ببینید برهانیدم از این ضربه های وسوسه فریاد درون که سکون برون را انگار به حریفی می طلبند. دریدگی نگاهشان را بانو، شلاق می کنند روی برهنگی تنم، می ایستند کنار، ضجه های جان دادنم را به تماشا، زیبایی صدایم را می ستایند یا که آرامبخشی سوزنعره هایم را یا که اهریمنم می نامند یا که می خندند به قهقاه، هقاهق اینگونه بودنم را و هناهن اینطور دویدنم را در بسیط تب آلود بیابان بیکران این تنهایی، تنهایی، که به هروله می پیمایمش انگار، به جستجوی آشنایی شاید، یا کسی، یا که چیزی که نمی یابمش و نمی یابدم و باز، می کشاندم به آغاز. آنها که گمشده ای دارند، مشتاق ترند به زندگی بانو و مگر زندگی جز آن جستجویی است که برای یافتن آن او، به جان می خریم، چه آگاهانه باشد یا که ناخودآگاه.

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ما تنهاست


باغچه، مدتهاست که مرده است بانو. هنوز اما باوری نیست که چگونه که چطور.
برای پدر حقوق تقاعد کافیست هنوز.
مادر هنوز در ته هر چیزی به دنبال جای پای معصیتی است و هنوز، در انتظار بخششی، که نازل خواهد شد.
خواهرم همچنان به زندگی مصنوعیش ادامه می دهد و برادرم هنوز، همانطور که تمارض می کند به دردمند بودن، ناامیدیش را در شهر می پراکند، او هنوز، شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند و نا امیدیش هنوز، به همان کوچکی است که بود. کدام قله، کدام اوج؟ فراموش کردن، اولین گام فراموش شدگی است...
علف های هرز، هنوز گندم نمایی می کنند. ما همه تنهاییم و انتظار، تنها نیرویی است که دست هایمان را به بالا سوق می دهد...

ادامه دارد، شاید...

 


... اکنون که اصوات ناخوشایند آنها در تو فرو می ریزد و بیدار نشسته ای، به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی است فدا می کند، آنچه شکستنی است می شکند و آنچه که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...

آنچه هنوز، تلخ ترین پوزخند مرا برمی انگیزد چیزی شدن از دیدگاه آنهاست - آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند - و ما خرد کنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم....

ما هرگز از آنچه که نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم، ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی هاست...
در هر ضربتی، انتظار یک سپاسگزاری نهفته است. سپاسگزاری هلیا! این باید فریب بدهد. باید روی نوار ذهنی حماقت قدم گذاشت. باید لبخند زد و زانوها را کمی خم کرد، اما نه برای سگ ها. سگ ها خوبتر از آدم ها نوار حماقت هایشان را دریده اند. هاری، حد تمرد است، حد گسیختن نوارهاست...

بخواب هلیا! بس است! راهی است که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟

تو از صدای غربت، از فریاد قدرت و از رنگ مرگ می ترسی؟

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟
نه هلیا... بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.

خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم...

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

یادگار سالهای دور... سالهای دور... از میان گزیده نوشته های قدیمی ام...
 


گریستن هلیا!
تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز.
 



... می پرسم : پدرت؟ مادرت؟ خانواده ات؟
می گوید : جنگ، بی پدر و مادرتر از آنیست، که برای من پدر و مادری تعیین کرده باشد.

... و من، همانطور که دور می شوم، کاغذ مچاله ای را از توی جیبم در می آورم و برای هزار و سیصد و هشتاد و دومین بار، رویش می نویسم :
درد، نوشتنی نیست... کشیدنی است.
 


گفتند : تو از بهر محبوب مجنون گشته ای.
گفتم : نه آیا طعم زندگی را فقط مجانین می چشند و بس؟

روضه الریاحین، یافعی
 



اولیس، شاهکار بزرگ جیمز جویس، نویسنده ایرلندی است. این رمان، بیست و چهار ساعت از زندگی لئوپولد بلوم را در روز شانزدهم ژوئن ۱۹۰۴ توصیف می کند. جویس در این روز برای نخستین بار با همسر آینده اش، نورا بارناکل قرار ملاقات داشت و نخستین قدم زدن آنها با هم در دوبلین، در اولیس، جاودانه شده است. روز بلوم نخستین بار در سال ۱۹۵۴ توسط عده ای از نویسندگان ایرلندی و در اعتراض به ممنوعیت انتشار رمان اولیس در ایرلند برگزار شد. از آن زمان این روز هر ساله توسط دوستداران جویس در خیابان های دوبلین جشن گرفته می شود. شرکت کنندگان این جشن، با پوشیدن لباس های مد قرن بیستم، در واقع، یک روز این کتاب را زندگی می کنند.

ترجمه این رمان بسیار حجیم، مدتهاست که در انتظار مجوز انتشار، به سر می برد.
 


احساس غریبی ایجاد می کند در من، این ترانه...

Roxanne
You don't have to put on the red light
Those days are over
You don't have to sell your body to the night



Roxanne
You don't have to wear that dress tonight
Walk the streets for money
You don't care if it's wrong or if it's right



Roxanne
You don't have to put on the red light



I loved you since I knew you
I wouldn't talk down to you
I have to tell you just how I feel
I won't share you with another boy
I know my mind is made up
So put away your make up

Told you once I won't tell you again
It's a bad way



Roxanne
You don't have to put on the red light
Roxanne
You don't have to put on the red light

 



خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت میان کلام های محبت عریانم...

فروغ
 



این است، آنچه برایم مانده به یادگار...

این آرامش شادمانه پایدار... پایدار...
این شادی آرامشبخش ماندگار... ماندگار...
و این ماندگاری آرام شاد...
 


... اللهم انی اسئلک سؤال خاضع متذلل خاشع
ان تسامحنی و ترحمنی
و تجعلنی بقسمک راضیا قانعا و فی جمیع الاحوال متواضعا...

راضیا قانعا متواضعا...
راضیا قانعا متواضعا...
راضیا قانعا متواضعا...
 


... زمین گرم است از باران خون امروز
زمین از اشک خونالوده خورشید سیراب است
ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

بمان مادر
بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می باردت از آسمان بر سر


بمان مادر
بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می بارد از سرچشمه خورشید
در ماتم سرای خویش را بر هیچ کس مگشای
که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید


زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است


نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بر دار
که اکنون برق خون می تابد از آینه خورشید
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخواهی دید
نخواهی دید


بمان مادر
بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار
که در زیر فشار گام ها نابود خواهد شد
متابان برق چشمت را به دیوار خیابان ها
که همچون شعله ای در زیر باران دود خواهد شد


ببین آن مغز خون آلوده را
آن پاره دل را
که در زیر قدم ها می تپد بی هیچ فریادی
سکوتی تلخ در رگهای سردش زهر می ریزد
بدو با طعنه می گوید که بعد از مرگ، آزادی


زمین می جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر
بمان در خانه خاموش خود امروز


نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بر دار
که اکنون برق خون می تابد از آینه خورشید
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخواهی دید


بمان مادر
بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می باردت از آسمان بر سر

شاعر را نمی شناسم...
 



بیا تا با تو بگویم که تنهایی من چقدر بزرگ است،
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد،
و خاصیت عشق این است...
 


شهیق ضجه امانم را بریده،
پسرکت کی باز خواهد گشت، مادر؟


گلهای اینجا بوی گلخانه گرفته اند. بازگرد. یاس های اینجا دیگر، بوی یاس نمی دهند. دروغ می گویند. فریب می دهند.
دیگر آب ها فرو نمی نشانند تشنگی را.
زخم ها را دیگر طبیبی نیست که مرهمی نهد و تیمارداری که به نگاهی حتی و نه بیش، لحظه ای بشوید رنج را از این پیکر خسته.
بازگرد.
پیوندها همه پوک. دست ها همه خالی. دل ها همه پر. بیا بگذار صدایت طنین انداز شود در گوشم. زخمه ای یارا! زخمه ای بزن و تارهای روحم را بنواز. بیا. صدای خسته ام مال تو. نه که چون خریداری ندارد ارزانیش کرده باشم، که این، تمام آن چیزیست، که مانده برایم. تمامی آنچه که دارم، آن تو. بازگرد. بیا و قلب پاره پاره ام را بدوز. می دانم، که جا باز خواهد کرد. بیا و مرا بفشار گرم در آغوشت. اینجا سردخانه ای بیش نیست. - و افکار سرد خانه را جنازه های بادکرده رقم می زنند. بیا تا با تو حرف بزنم. تویی که خواهی دانست. تویی که خواهی فهمید. اینجا خسته خانه است. اینجا درد را قسمت می کنند. و چه عادلانه نیز. هر آنکه را که بیشتر دارد، بیشتر دهند. بیا تا با من حرف بزنی. بگویی که هیچ چیز، هیچ چیز از هرآنچه که جنازه های سردخانه به آن چیز می گویند، اهمیتی ندارد. بیا و یک نگاه تازه بساز. بازگرد. فریادها در من خفه می شوند. نمی دانی چه دردیست. شوق ها می میرند. نورها می مانند. بازگرد و برهانم از این اذهان قضاوتگر و چشمان پرسشگر که سکوت را نمی دانند که چیست یا که درد را نمی فهمند. بیا و این دهان ها را ببند. مرا وارهان از چنگال اینها. بازگرد. بباورانشان که دنیا بیش از آنچه می بینند، حدس می زنند یا می خوانند، می تواند بار به دوش آدمیزاده بگذارد. راستی هم، قرعه کار، به نام من دیوانه زدند. بیا این پرده ها را بدر. این دیوارها را فرو ریز. بگذار برای لحظه ای خودخواه باشم. لحظه ای رخ بنما. لحظه ای تنها. تنها لحظه ای. خود، از آن ابدیتی خواهم ساخت. بازگرد. نگاه کن. این دست ها را انگار که گذاشته باشند برای نساختن هیچ چیز. پای ها را برای پایمال همه چیز، همه چیز. بازگرد. اینجا چشم هاییست برای ندیدن. گوش هایی برای نشنیدن. و دلی... و دلی... و دلی برای نسپردن. دلدارا، بیا و بگو. بیا و بخوان. تنهایم مگذار با تیرگی این خاک و بلندی این افلاک که صدایم را نمی شنوند انگار که همچنانشان قرار، به جاست. بیا تا با تو بگویم از آتشی که خفاخانه های ضمیرم را می سوزاند، که سرشار می کند، که بیهده نیست. بیا تا ببینی مرد، چطور توی شعله می رقصد. بیا تا بگویم که چرا خون و آتش و عشق هر سه سرخند. که چرا مرگ را سرخ می خواهم. بازگرد و شاهد مرگم تو باش. تو باش. چقدر مانده مگر؟ بیا و باش. دست هایم را بگیر... بگیر... بگیر. مرا ازین غربتکده بیرون آر. بازگرد. بگذار برای همان تک لحظه، همان تک لحظه که از خودخواهیست که می خواهمش، مجبور نباشم نقش دروغین هر روزه ام را بازی کنم. این صورتک را بردار از چهره ام. بازگرد و مرا از من برآر. درد، همزاد زایش است. چه کنم با این درد نباشی اگر. به دامان که بیاویزم. که را به نام بخوانم. مجنون کدام لیلا شوم، فرهاد کدام شیرین. بازگرد. بازگرد. اگر بخواهی، نمی گذارم که لحظه ای حتی، مرا ببینی. لذت دیدارت را حس خواهم کرد. فقط بگو کجا... خود خواهم آمد. فقط بگو کجا. و قول می دهم که لحظه ای بیشتر نگاهت نکنم. لحظه ای تنها. و من، تنها برای لحظه ای، به تمامی خودخواه خواهم بود. همین برای من کافیست...

شهیق ضجه امانم را بریده،
مادر، مادر، مادر، پسرکت کی باز خواهد گشت؟
 


گفتم ای عشق، من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر، نیست دگر، هیچ مگو
 



و این لرزه ها...
این لرزه ها...
این لرزه ها...
 



مراثی ارمیای نبی - باب پنجم

آه، پروردگار من!
مصیبت مرا و ملت مرا به یاد آر!


تو دشمنان مرا و ملت مرا نظاره کن
دشمنانی که وارثند اکنون
اجنبیانی که وارثند اکنون.

و ما همگانی بی چراغ و چوپانیم.
مادرانی بی سایه و بیوگانی که برهنه اند.

دریغا!
هم آب و آتش خویش را مشتریانی دوباره ایم
پی اندر آمدگانی، در پس
رنج گریزی در پیش
خستگانی خواب آلود و آلودگانی برهنه ایم.

آری
با اهل مصر و ایل آشور
هم به جستجوی کفی نان،
که به دریوزگی
دستی به دامان دیگران سپرده ایم.

پدرانی کفرکیش و وارثانی کیفر بین؟
وه... از ابلهانی که بر سریر سلطنت اند!

آه...پروردگار من!
راه...! راهی را،
راه رهایی کجاست؟


نانی به سایه شمشیر
شمشیری برهنه بر گردن
و خاطر جانی
که به جستجوی لقمه ای حتی
خطر به جان خسته خویش را خریده است.
سیما سوختگانی از سموم این همه سال،
این همه سال سپرده سرانی به سایه خصم.

آه... پروردگار من!
زنان قبیله ام اکنون بی عصمت و عشق می میرند
و باکرگان یهودا را اکنون، که بردگانی بی پرده و پریشانند.

سروران بر دار و مشایخی بی بها.

سنگ ها به شانه و آسیابی بر کول،
برنایان میهن من، اینگونه می زیند.

بارها به شانه و هیزم به گرده طفل،
کودکان میهن من، اینگونه می زیند.
مشایخ اما مردگانی به دروازه اند،
و برنایان مردگانی از مراثی خویش.


نه شام و نه سور،
نه شعر و نه شادی،
نه رقص و نه شور.
نه کلامی که به دلبخواه،
بی تاج و بی کلاه
که ما
همینانیم
غرقه به رنج و آلوده در گناه.

چشم ها، بی چراغ و بی چهره
دستها، تک و بی تا و بی رفیق
دل ها پر.

کوهی چنین مقدس آیا
مأمن شغالان است؟


اما تو ای پروردگار من!
همواره در جلوس و همواره در جمیع،
همواره و هموارگان تویی!
- و ما اما بر سرنوشتی چنین چه بایدمان؟
که خود از یادرفتگانی بی یاد و بی یاوریم

پروردگار من!
ای پروردگار پهنه های پریشان!
برخیز و بخوانمان!
من و این ملت من
خواهنده و خواستار خدایی همچون تو بوده اند.
برخیز و بخوانمان!
 


آفرین-گویی برای بانوی درون (نقبی به گیتی من/ پرت-گویی از امری ناگفتنی)
یک نوشیدنی برای جان-داران...


بانوی درون، درون-زاد ماست. او نوزادِ زهدانِ درونگی است. "درون-داری" او را می پرورد و نوزادی اش را "بانو" می کند. بانو، پرورده ی ماست؛ در آغوشش آرام می گیریم؛ از پستان های باردارش کام می گیریم؛ شیرش می نوشیم، آن شیرِ شیره-وار و مایه-دار که نیوشیدنش تخمدان مان، تخمدانِ درونگی مان را بارمی آورد تا آبستن بانویی دیگر شویم. هیچ چشته ی این شیره-شیر را چشیده اید؟!


بانوی درون زاده ی ماست. به راستی اما، او زاینده ی خویش راستین مان است. ما را می فرهیزاند، می آموزاند، می خیزاند تا به فراز راستی ها، آنجا که سپهر درونیافت اش خوانند، بر شویم. فرای هر واژه، هر نگاه، هر آوا. آری! او پرمان می دهد: پری به سپیدی شیر پستانش؛ این سان، خویشِ پران مان این گیتیِ فرودین را می سپرد و به فرازین ها می رود: به جایگاهِ سردِ سوزانِ جان-فزا...


بانوی درون راست-گردان احساس ماست. بی او احساس و خرد برابر هم می ایستند، درهم می آویزند و در پیکاری همه-ناراست یکدیگر را می فسرانند. با او اما، خرد در احساس، احساس در خرد می آمیزد؛ بانوی درون بر این دو کودک شریر چنین می کند: در کوره ی "اندیشگی" خامی شان را می پزاند، سردی شان را می تفتاند (خرد و احساس هر دو سرد اند!!!) و دوگانگی شان را "یکه-گی" می کند. آمیزه ای می سازد که استواری خرد و شورمندی احساس در آن ور آمده؛ آمیزه ای بنام "جان". آری! ما کامگیران همیشگی بانوی درون را جان-داران بنامید. زهی بر مای برپا و شورانگیزمان، بر مای اندیشگون مان، بر مای جانانه مان...


بانوی درون بی-پوست، بی رنگ است و بی بوست. او را چه به آرایش و افزودنی های رنگ-به-رنگ. پیرایش اش اما کار ماست. مهربازی مان می پیرایدش؛ کرشمه-پذیری همیشگی مان تر-و-تازه اش می کند، دراز-بوسه هامان نازایی پیری اش را درست می کند. زیبایش می کند. او را آرایشی نیاز نیست، چراکه دلباختگان اش، شوریدگان اش ماییم: ما دیدارگران راستینِ زیبایی. ما زیبا-دارانِ زیبا...


بانوی درون را ننامید!. او "همگانی" نیست. او هرزه ی همه-پسند نیست. چه نزارانی را دیدم که انبوهه بزرگ شان می خوانند؛ و اینان، این کوچکان چهره-پوش هماره از بانوی درون گریزان اند. بانوی درون چون دیو-بادی است که چهره-پوش دروغزن شان، آن افزار فریبای انبوهگی شان را برمی افکند، بدا و اَخا از نمودارِ بد-ریختگی شان، از دژمی رخ شان، از آشکارگی ناراستی شان. آشکارگر، بانوی درون، چنین در نظرشان دهشت و بیم-افکن می نماید. خوشا که چنین است. بادا که چنین باشد. پس با شمایانم، ای نزاران، ای بزدلان، ای دروغ-کاران، ای واقعیان انبوهه-زی، هرگز نامِ بانویمان را بر زبان نرانید. همان به که بر او و بر ما، انگِ پندارگی زنید. ما را با واقعیت تان چه کار!


بانوی درون "سخن-دار" است. ما ژکانانیم؛ او اما فراتر از ما، بهین از ما، پاک تر از ما سکوت می کند. سکوتی بی-آری. سکوتی بی-نه. سکوتی که هر دم اش در سرسرای دراز کوشکِ سخن آوازه می کند. او سخن-دار است و سکوت تنها نزدِ یک سخن-دار معنا می یابد (نزد باقی، سکوت، نمایانگر ناتوانی است). سکوت در آن جای-گاهی به یکه-سخنگو کمال می یابد که از سوی یک دانای همیشه آبستن، یک درون-زادِ همیشه باکره به پیش کشیده شود؛ از سوی یک خود-آ، یک "من-بودگی"-دار. او سکوت می کند و به نیازمان لبخندی چکامان می زند. نگاه اش ما دلشدگان را بس تا پذیرایی او را دریابیم. او فرای هر خواستِ ارتباط، پذیرایمان است. فرای هر گره، هر رانه، هر پویه و هر عقده. این سان خرامانگی می کند و ما را "می دارد"؛ ما نیز "می داریم"اش. می فهمید؟!


بانوی درون شاه-باشنده است. او خبر از نو-هوای سبکِ اندرونگی می گیرد؛ تهینای سپنتای درونگی را می کاود و خبر از تازگی نور می آورد: باری، او شکارگر نور از تاریکی است. او پیامبر تازگی هاست. با او هستندگی بی-مایه در گیتی فرودین، مایه-ور می شود. او هستی-داری می کند و دوستان اش، زایندگانش و جانان اش را به باشندگی ناب رهنماست. بی او هستی همان امرِ بیهوده و "هیچ"ای است که بزرگان به آن رسیده اند. ایشان ژرف اندیشیدند، اما هرگز خطر زادن "بانو" را بر خود نخریدند، پس به جهان، به انسان، به هستی انگِ یاوگی زدند. آوخ که از بانو دوری گزیدند (شاید او را زنی یافتند! چه ناراست!). ما اما، به بانو-داری مان می نازیم و از از عشق-ورزی جاودانه با او شرمی نداریم (کورها را چشم دیدن این معاشقه نیست). تو را ای پیامبرِ درونگی، ای پیام-دار، آری تو را ای دوست، می زِهیم...


شبی در رخشان-گاهِ تنهایی ام که کوهستان های اندرونگی درمی نوردیدم، بانوی درون، خرامان نزدم آمد و چون همیشه، تنهایی بزرگ ام را شگرف تر کرد. بر کوه تابید و پاهای خسته ام را توانِ فراشدن بخشید؛ نور چشمان ام را فزود تا چکاد دوردست را بِه بینم؛ تا امید یابم... اوی بخشنده، همیشه فرخنده. اوی نابگاه، پرپگاه. اوی روشن ام. بانگاهی شکوهیدم اش و ... لبخند زد... مرغِ خِرَدم ام نور احساس را شکارید و بانو، منی دیگر زاد... من بانویی دیگر زادم ... یا...

آشنا می نویسند، ژکان.
 


نگاه امروز :

صدایی می آید.
نزدیک می شوی.
پسرک آدامس فروش، لهجه جالبی دارد.
در حالی که دستت را توی جیبت می کنی به جستجوی یک صد تومانی، با لبخند می پرسی :
- اهل کجایی؟
و او، با نگاهی که مصلوبت می کند آنجا توی خیابان، می گوید : ایران.
 



You can check out any time you like
But you can never leave...

 



کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه خونه باهار کدوم وره

تو شهرمون - آخ بمیرم - چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه باهار کدوم وره

کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت از هممون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو
خونه باهار کدوم وره

عمران صلاحی
 



... وه كه چه ژرفناها در كمين خلوت نشينان است .. از اين رو خواستار يك دوست اند و بلندي او ... اي بسا كس كه زنجير خويش نتواند گسست اما بند گسل ِ بندِ ديگري تواند بود ... باور ما درباره ديگران فاش ميكند كه كجا دوست داريم به خود باور داشته باشيم ... شوق ما به يك دوست فاش كننده ماست.

نیچه
 


برای دوستی،
که دنیا، زیاد زخم روی تنش گذاشته به یادگار...
به یادگار...


قالوا تالله تفتؤا تذکر یوسف حتی تکون حرضا او تکون من الهالکین
قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لاتعلمون...

گفتند به خدا که همیشه باشی یادکنی یوسف را تا شوی بیمار یا شوی از هلاک شدگان
گفت جز این نیست شکایت می کنم پریشانی عالم را به خدا و می دانم از خدا آنچه نمی دانید...

و در وجود تک تک ما، زیبا رو یوسفیست فتاده به چاه و مکرکننده برادرانی و یعقوبی که اشک می ریزد از فراق یوسفش. این یوسف است که بایدش یافت و بیرون کشانیدش از چاه غربت و یعقوب وار امید را می باید که زنده داشت هرچند که سپید شده باشد چشمانت از اندوه و خشم احاطه کرده باشد درونت را! های! خود آی!* گرگی در میانه نیست، پیرهن، آغشته به مکر است، نه به خون یوسف. دیر نباشد که برادران مکر را ببینی که سجده می کنند یوسفت را و یعقوب، بینایی باز می ستاند به پیرهنی که این بار به بوی راستین آشنایی آغشته است، اگر...

می دانی. می دانم.

ای یوسف خوشنام ما، خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما، تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما
ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای ما


ای وای دل، ای وای ما
ای وای دل، ای وای ما...


انما اشکوا بثی و حزنی الی الله...


*بدون تفصیل : خوت آی -> خود آی -> خدای -> خدا
شعر از مولانا.
 


گفت : من عاشق عشقم، نه عاشق معشوق.
گفتم : مگر عشق را توان تجلی است جز در معشوق؟
گفت : آری! آنچنان که پسر منصور. مگر نخوانده ای حلاج را؟

پرسیدندش که عشق چه باشد؟
گفت : امروز بینی و فردا بینی و پسان فردا بینی.
آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روز خاکسترش بر باد دادند.

یعنی که عشق این است.

تذکره الاولیا - عطار.
 



جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد...
 



دور خواهم شد از این
خاک غریب...
 


تیری که رها شد باز
می رفت و دهانم دوخت
افسوس که این مفتون
افسانه من ناموخت

صدایش را می شنوی؟
من می شنوم،
فقط نمی فهمم چه می گوید هنوز.
 


 


از کدامین تابستان بنویسد مردی که سایه ای ندارد. فاصله ها اگر که نبودند هر دو دست دراز شده یک آغوش بود و هر پنجره یک آسمان. زندگی کردن در لحظه هنر نیست. هنر این است که یک لحظه مرده از پیش پای تو بردارم و آنقدر روح زندگی در آن بدمم که جاودانه شود. احوالات من خوب است. هنوز لی لی کنان از خانه های زندگی می پرم. پول می دهم و چرخ و فلک هایی سوار می شوم که سرگیجه می دهند. تابهایی سوار می شوم که گر چه مرا از زمین بلند می کنند ولی به آسمان نمی رسانند. این طرفها مارها کمتر و نردبان ها بیشتر است. دور و ور الا کلنگ ها نمی روم . قانون کثیفی دارند. بلند شدن یک نفر در گرو نشستن دیگریست.
از کار و بار و زندگی پرسیده بودی. راستش را بخواهی هر چیز هم که در من عوض شده باشد در روش زندگی عوض نشده ام. خودم را با گل یا پوچ لحظه ها عذاب نمی دهم. خودت می دانی که مشت خودم را خیلی وقت است که گشته ام و از خیر گشتن مشت دیگران گذشته ام. هندوانه هایم به شرط چاقو نیست. تلنگر می زنم و جدا می کنم. البته خیلی باهوش تر از گذشته نشده ام. آن قدر که گاهی جای خمیر ریش خمیر دندان می مالم یا اینکه کیسه زباله به دست تا سر خیابان می روم.
حافظه ام دیگر مثل گذشته نیست. عجیب است که آخرین دروغی را که گفته ام به خاطر نمی آورم. چند عکسی این طرف و آن طرف گرفته ام که برایت می فرستم. باید ببخشی که رتوش نشده است. هنوز که هنوز است عکسهای رتوش نشده را به رتوش شده ترجیح می دهم به دوستان و آشنایان سلام برسان و بگو که آدمیزاده ملالی ندارد جز دوری از خودش.

شرقی
 


گوشه هایی از سیاحت نامه ابراهیم بیک - مربوط به بیش از یک قرن پیش - که به طور تصادفی یافتم...


...امروز بر همه کس معلوم است که سبب عمده ترقيات ملل مغرب زمين از ميامن مطبوعات آن مملکتهای نيک بخت است که تمامی نقايص اوطان خودشان را ... بدون هيچ ملاحظات شخصيه و اغراض نفسانيه ... به پيش انظار عموميه گذاشته و مرجع کار را به اصلاح آن نقصان دعوت می کنند.
مرجع کار نيز به محض شنيدن يادآوری مطبوعات بدون فوت دقيقه ای به تحقيق آن نقصان اقدام کرده هر گاه قول مطبوعات صحيح است فورا اسباب اصلاح آن را فراهم آورده از گوينده هم تشکر مي کنند. اگر احيانا اشتباهی در کار باشد آن را هم به زبان خوشی بيان کرده به رفع اشتباه مطبوعات می پردازد.
پس می توان گفت که سکنه خوشبخت آن صفحات را هم زبان گوياست، هم ديده بينا و هم گوش شنوا. افسوس که ما بدبختانه از اين هر سه نعمت محروميم...

... عجب است كه دراين مملکت هر طرف را که می نگرم ايرانیست...گفتم دولت ايران چرا اينها را رخصت جلای وطن می دهد، گفت...اولا در ايران امنيت نيست، کار نيست، نان نيست... برخی از تعدی حکام، برخی از ظلم ... داروغه و کدخدا...در نهايت مذلت و خواری به ممالک خارجه ريخته به کارهای پست ... اشتغال می ورزند. در اين مملکتها همه کارهای پست و پر زحمت به عهده اين ايرانيان بدبخت است...

... داد و ستد شما چطور است و چه مال و متاع از وطن می آوريد؟ گفت چيت همدان و ... اينها نيز نسبت به سالهای پيش خيلی کساد و بی رونق شده است... بس که تقلب در کار نموده از ... متاع دزديدند مشتريان ديگر رغبت نمی کنند...

...منافع مليه و عمومی را ابدا در تظر نداريم. متاع مملکت را به اميد منفعت موقت و دو روزی خود قلب می کنيم و نمی دانيم بار کج به منزل نمی رسد. چندی نمی گذرد که آن متاع به سبب تقلبکاری از نظر افتاده بالمره منسوخ می شود و ضررش به تمامی اهل وطن می رسد...

...سبب عمده اين حالات ناگوار نيز غفلت حکومت و معتاد شدن مامورين به رشوت است که هيچ حکمی از شومی اين دو کلمه نحس که مايه خرابی آن مملکت بزرگ است پای نمی گيرد...

...از املاک موقوفه آستانه اقدس همه ساله زياده از دويست هزار تومان مداخل ميرسد.اين همه تنخواه را مفت خواران بيدين به عنوانهای مختلف خاص خود دانسته پاک می برند...بعضی از بزرگان دولت نيز به اندک چيزی از آن خوان يغما قانع اندو ديگر مداخله نميکنند.اين همه مبالغ بی حساب مفت متولی باشی و دستياران اوست. گاهی حکام نيز دست اندازی دارند. ابدا حساب و کتابی در ميان نيست...

...مردم اين شهر را چنان ديدم که ... بوی انسانيتی از آنان نشنيدم. گويی خون مردمی در رگشان منجمد گشته، برای يک تومان منفعت خود به ضرر صد تومان ديگری که ملت و برادر و هموطن ايشان اند بی هيچ انديشه راضی می شدند. ابدا در خيال منافع عموميه و حفظ عزت وطن و شئون دولت وآبادی مملکت نبودند. حاکم و محکوم، آمر و مامور، عالم و جاهل، تاجر و کسبه همه در فکر خود بوده ... بسوی خود می تراشيدند... در تقلب و تضييع امتعه و محصولات مملکت تسلط غريبی دارند...
 



عروس خوشه های اقاقی...
عروس خوشه های اقاقی...
و او،
مرد خاطراتی که در راهند...
مرد خاطراتی که در راهند...
که خواهیدشان ساخت...
با هم.
با هم.
 



ارتباط

یادمان