-->


يک آوا




... اگرچه نسیم وار از سر عمر خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تامل کرده ام، رسوخ کرده ام،
اگر همه چیز را به دنبال خود کشیده ام، همه حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را، به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده زیتونی رنگ، که پیشانی آفتاب سوخته من است، پنهان کرده ام،
اما من هیچ کدام اینها را نخواهم گفت،
لام تا کام حرفی نخواهم زد،
می گذارم هنوز چون نسیمی سبک از سر بازمانده عمر بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تامل کنم، رسوخ کنم. همه چیز را دنبال خود بکشم و زیر پرده زیتونی رنگ، پنهان کنم،
همه حوادث و ماجراها را، عشق ها را و رنج ها را، مثل رازی، مثل سری پشت این پرده ضخیم، به چاهی بی انتها بریزم، نابودشان کنم و از آن همه لام تا کام با کسی حرفی نزنم...
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام!
بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس!
و از میان همه خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.
و به کلی مثل این که این ها، همه نبوده است، اصلا نبوده است و من همچون تمام آن کسان که دیگر نامی ندارند، نسیم وار، از سر این ها، همه نگذشته ام و بر این ها همه تامل نکرده ام، این ها، همه را ندیده ام...

احمد شاملو.
 



معلم چو آمد به ناگه کلاس، چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در فقرها، به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم، غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلوده را، صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست، بند دلش، ازین بی خبر بانگ، ناگه گسست

لباس پر از پینه و ژنده اش به روی تن لاغرش لرزه داشت

بگفتا معلم بخوان درس دیروز را ببینیم ما تا که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود به جز آنچه دیروز و آنی،
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

زبانش به یکباره فریاد کرد

که در آفرینش ز یک گوهرند.
چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار
تو کز... تو کز... تو کز...


وای یادش نبود...

معلم بگفتا به لحن گران :
چرا احمق کودن بی شعور، نخواندی پسین درس آخر، بگو
مگر چیست فرق تو با دیگران؟

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق ما بین دار و ندار

چه گویی؟ بگو تو حقایق بلند

به آهستگی احمد بینوا
چنین گفت با قلب چاک
که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
به مال پدر تکیه دارند و بس
و من روی اجبار و از ترس مرگ
کنم با پدر پینه دوزی و کار
از آن موقع من دست شستم ز درس
ببین، دست پر پینه ام شاهد است

معلم بکوبید پا بر زمین
به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است
برو ای پسر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
کند پر ز پینه کف پای تو
ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش شد
در اعماق او کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین یادم آمد کمی صبر کن
تامل خدا را، تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی.


از دست نوشته های قدیمی و،
از شاعری که نامش را نمی دانم...
 



شعر هفته :

تو را می دیدم ای گلبرگ...
که می آیی و می ریزد شکوه مرگ...

سیاوش کسرایی.
 



مکالمه ای با او، که نمی شناسمش...
با اندکی تلخیص و تصرف...

- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت، زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان...
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند... چارتاش صد تومن... تو رو خدا.
زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن. ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز... به او گفت پنج تومنی هیچی نداریم.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی ندیدن عرق بر پیشانی پدری که فرزندش بستنی فروش کنار خیابان را با دست های کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدا می خرم...
زندگی یعنی دروغ. زندگی یعنی تزویر. زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی سجاده انداختن به کت پدری که دیشب برای دوای فرزندش کتش را به فروشنده دوره گرد فروخت...
زندگی یعنی دم کردن چایی در محرم، در سماور بزرگی که حسین، کوچکترین فرزند خانواده در کارگاه دو تا از انگشتانش را به خاطر آن از دست داد...
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی یک کمربند، کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را برپا کرده است.
 زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن کردن یک سیگار برگ، قایم کردن شیشه ویسکی زیر صندلی و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت...
- زندگی یعنی فروختن زمین های بهشت.
- زندگی یعنی تحمیل به زور تپه های جهنم.
- زندگی یعنی دل شکستن... زندگی یعنی له کردن... زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی فراموش کردن. زندگی یعنی یک ازدواج بزرگ. زندگی یعنی خرد کردن یک تمدن بزرگ. زندگی یعنی لجن مال کردن همه نسل ها، به کنیزی بردن تمدنی به عظمت تاریخ. زندگی یعنی فروختن او... و اسارت همه نسل ها.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
زندگی یعنی ادای یک میمون. زندگی یعنی سوزاندن.
زندگی یعنی خندیدن. {خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند.}
 زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد.
زندگی یعنی خریدن. خریدن همه چیز. از خریدن یک بسته کوچک آلوچه بدور از چشمان مربیان کودکستان تا خریدن یار و همسر و مادر بچه های محکوم به زندگی آینده... تا خریدن کفن تبرک کربلا...
- زندگی یعنی خریدن رمزهای عبور پل صراط.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
- زندگی یعنی محکومیت.
زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب...
زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران.
زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند.... من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه...
زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان، فقط همین. آن هم خرج حمام و آرایش پاپی سگ با وفا... هر روز، یک مرتبه.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- نمی دانم.
زندگی یعنی چشمان پدری ذلیل و در گوشه خانه افتاده، وقتی بعد از مدت ها می فهمد که فرزند جوانش این چند صباح، چگونه بار خانواده را بدوش کشیده است... با چه شغلی...
و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیارد تومانی...
زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی...
- و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی همه رهگذران... زندگی یعنی همین...
زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ
یک ریشخند ابدی
زندگی یعنی صفر.
زندگی... یعنی... یعنی... یک دروغ بزرگ.
- می دانی زندگی یعنی چه ؟
- می دانم...می دانم... می دانم.
زندگی یعنی، یک دریا تلاش، یک کوه ایستادگی، یک آسمان عشق و یک انسان... یک انسان آزادگی، برای یافتن یک... و تنها یک چیز...
 


می نویسم همه هق هق تنهایی را !
می نویسم همه هق هق تنهایی را...
می نویسم همه هق هق تنهایی را ؟
 


اندوه! که ننواخت کسم روح سیه کام
افسوس! که نشناخت کسم عشق سیه روز.
 




می خواهی خوشحال باشی.
پس وارونگی ها را وارونه می بینی.
آنوقت، هیچ چیز، وارونه نخواهد بود.
همه چیز درست است.
آنطور که باید باشد.
و تو، غریقی خوشحال خواهی بود.
غرق شده در...
 



ناتانائیل، کاش در تو هیچ انتظاری، حتی میل هم نباشد، و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد. آنچه را که به سویت می آید منتظر باش - اما جز آنچه را که به سویت می آید خواستار مباش - جز آنچه داری آرزو مکن... بفهم که در هر لحظه از روز، می توانی مالک خدا، با همه ملکوتش باشی. آرزوی تو از عشق باشد، و مالک شدنت عاشقانه... زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار آید؟
آخر چه! ناتانائیل، تو خدا را داری و او را نمی بینی! خدا را داشتن دیدن اوست، اما مردم به او نمی نگرند. بر سر پیچ هیچ کوره راهی، ای بلعم، آیا خدا را ندیده ای که خرت پیش وی باز می ایستد؟ - چون تو او را دیگر گونه می پنداشتی- در انتظار خدا به سر بردن، یعنی در نیافتن اینکه خدا در توست - خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذرا بنه.

آندره ژید.
 


به شدت نیازمند یک عدد گوش هستیم.
با توانایی شنوایی بالای غرغر شنوی... زر زر شنوی... ور ور شنوی... حرف مفت شنوی...

به شدت نیازمند یک عدد گوش هستیم... فقط گوش. نه زبان... نه چشم... نه چیز دیگر.

مساله مرگ و زندگی در میان است.
علاقمندان، با اینجانب، تماس حاصل نمایند.
 



دلت می خواهد... می خواهد... فریاد برآورد که :
آی! این منم! تنها ترین تن ها

چشم که می گشایی، می بینی تنهایی.
نه تنها.
هستند. اما خوب می دانی که هر بودنی، ناقض تنهایی نیست. تنهایی. خودت هم می دانی. آنها در دنیای تو نیستند. هرچند، شاید سازندگان دنیای تو باشند. شاید سهامداران شرکت سازندگان دنیاها باشند، آنها...
با صدای بلند می پرسی :

- آهای! کسی اون بیرون نیس؟

صداها مبهمند. جوابت را می دهند و نمی دهند. جواب می دهند چون هستند، برای آنکه باید باشند، وظیفه دارند باشند. جواب نمی دهند چون نیستند، برای آنکه نمی خواهند بخوانیشان.
کمی سردست.
در دنیایت خورشید هم نیست. هوا هم... نمی دانم، شاید باشد. بالاخره می دانی که زنده هستی... حداقل دلت می خواهد اینطور باشد. اینطور باشی... زنده. زنده.
به خودت می گویی اینطور نمی شود...
چون نمی خواهی اینطور باشد می گویی اینطوری نمی شود. ساده ترین کاری که در برابر چیزی که از آن بدت می آید می توانی انجام دهی، این است که نفی اش کنی... بگویی نیست، نباید باشد. این گونه می توانی سر وجدان گرفتارت، کلاهی بگذاری و در آتش فریاد درونت، آبی از بی تفاوتی بریزی. آنوقت، راحت می توانی بخوابی... خواب چیز خوبی است. در خواب، دنیایت را بهتر می بینی... آنطور که می خواهی. به همین دلیل است که می خواهی بیدار نشوی. خواب. خواب. حالا دیگر چشم هایت را بر هم گذاشته ای...

دنیایت خورشیدی دارد که هر روز طلوع می کند. وظیفه شناس و زیبا. تنها نیستی. دورت پر است از آدم. هر لحظه گلی می روید. نسیمی می وزد و زندگی، به بهترین شکلش، - از آن نوع بهترینی که می توانی اش بفهمی و می خواهی اش که باشد - در جریان است. رویش، هدیه ایست که تو، به همه آنان که در دنیایت زیسته اند، می دهی... و رضایت، ارمغان آنهاست، برای تو. تو کم کسی نیستی. سازنده یک دنیایی. و آنجا، به تو و تنها به تو تعلق دارد.

از خواب می پری.

اثر داروی شفا بخش دروغ، تمام شده است. و اینک تویی. با تنها دنیای واقعیت. با دنیای واقعی تنهایت. واقعیت؟ تو سازنده این دنیایی. این واقعیت است. تو واقعیتی... فلسفه را وقتی دیگر بباف.
اما دنیای تو چه واقعی باشد چه نه، تنهاست. واقعا تنهاست.

- آهای! کسی اون بیرون نیس؟

انگار روی یک بلندی ایستاده ای، بر فراز جزیره ای... از هر طرف که می نگری، کسی نیست. فقط آب است. اما کسی نیست. ( چه خوب که آب هست! )
صداهای مبهم، دوباره به گوش می رسند. زبانشان را نمی فهمی. خوب، مال دنیای تو نیستند که... به خودت یاد آوری می کنی که چقدر احمقی که انتظار داشتی حرف آنها را بفهمی.
اما صداها با تو حرف می زنند. برای فهمیدن این که نیاز به دانستن زبان نیست. با خنده با تو حرف می زنند. شادنند. به خود می گویی چه خوب!
کم کم، چهره ها هم دیده می شوند. از شادی نغمه ای سر می دهی. انگار آنها زبان تو را می فهمند... سر تکان می دهند. می خندند.
زبانشان را نمی فهمی. اما می فهمی که می خندند. رویایت را به یاد می آوری و دنیایت را... که فکر می کنی به سوی ایده آلت پیش می رود. دنیای تو... دنیای تو...
تو هم سر تکان می دهی. می خندی. اما درونت، غوغایی دیگر است. می دانی واقعیت را...
نمی فهمی چه می گویند. اما می دانی چه می خواهند بگویند. می دانی ... انگار همه چیز را از قبل می دانی... چون می دانی، فریاد می زنی، عیب ندارد... کسی نمی شنود. کسی نیست که بشنود.

- این منم! تنها ترین، تن ها...

دیگر هر روز، آدم ها را می بینی. صداهای مبهم، به گوش می رسند. نمی فهمی. فقط می خندی. خودت را پشت شادی پنهان می کنی. واااااای! نه! اگر بفهمند تو هنوز هم... اگر بفهمند دنیای تو... درون تو... بیرون تو... نه، اعدامت می کنند.؟ ترکت می کنند؟ چه فرق دارد. حتی اگر فقط ناراحت شوند هم... نه. می ترسی. دوست داری همینطور باشد. خوب، کمی دروغ هم داخل دنیای تنهای واقعیت یا... چه می دانم، دنیای واقعی تنهایت باشد... چه عیب دارد؟ حداقل، دنیایت خالی نیست. دنیایت برای کامل بودن، برای کامل شدن، هم نیاز به چیزهای خوب دارد، هم بد.... خوب، خوشحالی که قسمت بدش تکمیل شده... قسمت خوبش هم...
کبوتری از بالای دنیایت عبور می کند. و تو می دانی که به همه می خندد. به سر تا پای این پیکره مبتذل احمقانه پوشالی غیر حقیقی که حقیقتش می نامی و می نامند... به این بازی مسخره، که هر روز، برای انجامش به خود زحمت می دهی... و بیشتر از همه، به این که، می دانی و انجام می دهی... مثل یک عادت... به وحشتناکی یک عادت. می دانی که او، به این وحشت می خندد. او به این گستره از هم گسیخته دنیاها می خندد... به این هیبت پوچ پاره پاره، که تنها در ذهن تو و آنها - شما صاحبان دنیاهای توخالی - بزرگ می نماید. می خندد به اینکه راضی هستی. به این که نمی گریزی. فرار نمی کنی. او به تو می خندد. می خندد، چون تلاشی نمی کنی برای گریز از دنیای خودت... نه، نه دنیای تو، خودت هم می دانی، این دنیای تو نیست... این نباید دنیای تو باشد... نباید اینطور باشد... این دنیای هیچ کس نیست...
او به همه می خندد. او آزاد است... و کدام آزاد است که به اسیران، دیگر گونه ننگرد؟ آن هم اسیران دنیاهای خالی... دنیاهایی که در آنها، هر واژه در معنای متضادش به کار می رود... دنیای وارونه... وارونه نه، تهی.

نمی دانم، شاید کسی دیگر، جایی دیگر، در دنیایی دیگر باشد... مشغول خندیدن به آن کبوتر...

- آهای! کسی اون بیرون نیس؟
 


نگاه امروز :
پیرمرد : آقا، یه کتاب می خوام، توش هیجان داشته باشه.
- کتاب فروش : کتاب هیجانی می خوای، خاطرات آقای خلخالی رو ببر!
- من : آقا، این کتاب مسیح باز مصلوب قیمتش چنده؟
 



چشم هایم ... چشم هایت...
... چشم هامان ...
 



گلشیری و یک سوال.
 



تمام عمر آدمی، همیشه بر سر و به پای بغضی کهنه و تازه تباه می شود. لجاجتی سمج و آزار دهنده! با این که می بیند اما غرور لامصب اجازه نمی دهد که کمی تا قسمتی آفتابی شود. بعد از گذشت این همه سال هنوز، زخم همان است و بغض همان...
نه اینکه مهر و محبتی در کار نباشد، که از قضا هست! اما فقط در خلوت من با خود، نه رو در روی او. عجب! ...

... گفتم : گریه ات را ندیده بودم عزیز!
گفت : می بینی!
و دیدم تنها عشق است که اینچنین زخم کاری می زند... و زخم های من، همه از عشق است. عشق. عشق.

فروغ.
 



ای روياهای من، ای روياهای شيرين من، خداحافظ!
ای خوشبختی شبهای دراز، کجایی؟ مگر نمی بینی که خواب آرامش بخش از دیدگان من گریخته و مرا، در تاریکی عمیق شب، خاموش و تنها گذاشته است؟
بیدارم و نومیدم. به روياهای خودم می نگرم که بال و پر گشوده و از من می گريزند. اما روح من، باغم و حسرت اين روياهای عشق را دنبال می کند.
ای عشق، ای عشق، پیام مرا بشنو. این رویاهای دلپذیر را به نزد من بازفرست. کاری کن که شامگاهان، مست باده خیال، در خواب روم و هرگز بیدار نشوم.

الکساندر پوشکین
 



الیوم، مغبون است کسی که این سایت و طراحی وب بی بدیل اش را از دست بدهد...
در حالی که داری مقاله گونه ای می خوانی درباره نظارت استصوابی و تصاویری می بینی از آقایان ... و ... می توانی از موسیقی دلنواز تایتانیک، - فکر کنم اجراش مال ارکستر ملی درقوز آباد باشه - لذت ببری...

عجب آدم های خوشفکری پشت قضیه اند!
 


سوال هفته :
این حکایت، کدام شخصیت یا کدام اتفاق را به ذهن شما می آورد ؟

سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت.
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرمند و اعتنایی به او ندارند، وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت : ای برادران، دعا کنید، هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت : ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد، موش نیست بلکه استخوان است؟

پیامبر و دیوانه، جبران خلیل جبران.
 



هنوز زود است که به من بگویید ع...ا...ش...ق...م...
...
هنوز آنقدر دوستت ندارم،
که اگر بد باشی،
بتوانم،
بتوانم... رهایت کنم...
 


چرا همه می پرسند : آخرش که چی؟ چرا همیشه کسی این صدای ناامید کننده که بی تفاوتی، تک فرزند زاییده تفکر نشات گرفته از آن است را در گوشم زمزمه می کند؟
چرا همیشه آخرش مهم است؟ که چه؟ مگر آغاز، با شکوه تر از پایان و رفتن زیبا تر از رسیدن نیست. حیف، که وقتی رسیدیم، وقتی پایان دادیم، وقتی پایان یافتیم، - اگر برسیم، اگر پایان دهیم، اگر ... - خوب می فهمیم که آخرش چندان هم مهم نیست. پس چه؟ چرا همیشه آخرش مهم است؟ می ترسیم؟ ترس، ترس، این ترس، این ترس لعنتی، این ترس لعنتی، چه خوب بهانه ایست. می دانم. ترس هم نعمتی است، که شکرانه اش را خوب به جای نمی آوریم. آنجا که باید بترسیم، احمقیم. آنجا که نباید بترسیم بزدلیم. آنجا که داد باید بزنیم، خاموشیم. آنجا که سکوت باید کنیم، زیاده گوییم. چه کسی می گوید، ترسو زیاده گو نیست، آنها که می ترسند، یاوه گو ترند.
نه، نمی خواهم. نمی خواهم، آخرش مهم تر از آن چه که باید باشد، باشد. نه! اهمیت آخرش در چیست؟ جز در لذت رسیدن، به پایان آوردن، به انجام رساندن؟ چه چیز باعث می شود که اهمیت این لذت وابسته به رفتن، طی کردن و آغازیدن از خود آغازیدن، خود رفتن، مهم تر باشد؟ نمی دانم. بگویید. شما بگویید که برای هر کار دلیل خوبی، بهتر و مهمتر از، خود آن کار دارید.
باید زیست. برای همین لحظه. و لحظه ای دیگر، برای آن. این گونه است که تازه می شویم. نمی میریم. زمان را می میرانیم. باید رفت. هنر ماندن را با ماندگان باید بخشید. به آنها که نمی آیند. نمی روند. آنها که مرده اند. مردگان متحرک. متحرکان مرده.
چرا همه می پرسند : آخرش که چی؟ چه کسی است که ادعا کند آخرش را می داند. دروغ. دروغ. دروغ. همه می خواهیم آخرش راحت باشیم. فقط چهره هایی که این راحتی برایمان دارد فرق می کند. راحتی، به هر کداممان آن طور که دوست داریم لبخند می زند. و این متظاهرانه ترین لبخندی است، که دوست نامیده ای، به دوستی می زند و چه چیز است بالاتر از صداقت، که دوست را دوست می کند و پایین تر از بی صداقتی که متظاهر را رفیق.

کاش ما به روی راحتی لبخند می زدیم... نه اینکه گمش کنیم، صبر کنیم که بیاید. لبخند بزند. در آغوشمان گیرد. نمی آید، که اگر کسی بیاید، راحت طلبی است، خود فریبی است و نه آن راحتی، آن آرامش، که همیشه به دنبالش بوده ایم.

زندگی کنیم، برای زندگی کردن، برای زنده ماندن، برای نمردن و هرگز نمردن.

جواب این سوالتان را خود بدهید :
نوشتی، آخرش که چی؟

توضیح : مرگ همیشه برای من، چیز دیگری بوده است، جز آنکه غالبا می اندیشند... اگر تا به حال معنای این کلمه و دیگر کلماتی را که به کار برده ام، به درستی نرسانده ام، بی شک به این دلیل است که نویسنده چندان توانمندی نیستم، یا آدم چنان پرحوصله ای، که مفاهیمی را که در این اندک سالهای زندگی ام یافته ام، به خوبی با کلمات موجود توضیح دهم.
 



... آن خط سوم،
منم.
 



... مگر زمینمان تشنه نیست؟
کجایید! آفتابکاران جنگل آرزوهامان! نمی بینید، چه کرده اند با ما؟
کدام یک از ما سینه مان را، به جنگلی از ستاره آراسته ایم؟
بگویید، مثل همیشه دروغ بگویید. مثل همیشه خودتان را پشت پرده بی خیالی پنهان کنید. مثل همیشه بگویید به من چه؟ به ما چه؟ ما که می رویم. ما که فراموش می کنیم.
پنهان شوید. بگویید. بروید. فراموش کنید.

راحت باشید... لازم نیست به تفاوت هایی که با یک زالو دارید، بیندیشید.

 




زین دو هزاران من وما، ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
چونکه من از دست شدم، در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم، هر چه بیابم شکنم...

چه کرده است مولانا!
 


 



من همسن و سال پسر تو هستم
تو همسن و سال پدر من هستي
پسر تو درس مي خواند و كار نمي كند
من كار مي كنم و درس نمي خوانم
پدر من نه كار دارد نه خانه
تو هم كار داري هم خانه هم كارخانه
من در كارخانه تو كار مي كنم
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو، دود آن براي من.
من كار مي كنم، تو احتكار مي كني.
من بار مي كنم، تو انبار مي كني.
من رنج مي برم، تو گنج مي بري.
من در كارخانه تو كار مي كنم
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي كه من كار مي كنم، تو خسته مي شوي،
وقتي كه من خسته مي شوم، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي كه من بيمار مي شوم، تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در كارخانه تو كار مي كنم
و در اينجا همه كارها به نوبت است:
يك روز من كار مي كنم، تو كار نمي كني
روز ديگر تو كار نمي كني، من كار مي كنم.
من در كارخانه تو كار مي كنم
كار خانه تو بزرگ است.
اما كار خانه تو هر قدر هم بزرگ باشد
از كارخانه خدا كه بزرگتر نيست.
در كارخانه خدا همه كارها به نوبت تقسيم مي شود.
در كارخانه خدا همه كار مي كنند.
در كارخانه خدا، حتي خدا هم كار مي كند.

بي بال پريدن - قيصر امين پور
 


نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست...
 


چند وقت پیش، در وبلاگی خواندم که موسیقی اصیل، یا همان موسیقی سنتی ایرانی، انسان را به یاد مادر مرده ها می اندازد و محیطش چنان بسته است که امکان نوآوری در آن نیست. اول، با توجه به علاقه شدیدی که به این نوع از موسیقی دارم، موضع گیری شدیدی بر ضد این مطلب کردم اما. بعد تر، که کمی اندیشیدم، دیدم قسمت اول حرف حقیقتی را در خود نهفته که شاید کمتر به آن توجه کرده ایم... اینکه براستی چرا، در موسیقی ملی مان، حتی در - به قول خودمان - شادترین گوشه ها، هاله ای از غم دیده می شود. گویی در صدای سازهامان، اندوهی نهفته است که حتی در شادمانه ترین نغمه هامان، نهیبی سخت بر جان آشنا می زند. هر چه گشتم، جز دلایل تاریخی، دلایل دیگری نیافتم. اگر دلیل دیگری به ذهنتان می رسد، مرا بی خبر نگذارید. چه انتظاری جز این از هنرمندان مملکتی که، سالها زیر یوغ بردگی و بندگی بسر بردن، هیچگاه با روح آزادی خواهش سازگار نبوده، می توان داشت؟ آیا این گوشه ای از رسالتی نبوده است که، آنان به عنوان پیام رسان، بر گرده خود حس می کرده اند؟ که اینگونه بیافرینند، بنوازند و بسازند؟
اما، اینکه آیا واقعا فضای موسیقی سنتی، فضایی بسته است یا نه، مرا به فکر فرو داشت. نمی بایست چنین باشد.
سال گذشته، در کنسرتی شهرام ناظری در سعد آباد، شرکت کردم. این بار وضع فرق می کرد... با گروهی بسیار جوان، و نوازندگانی اندک، به معنی واقعی کلمه هنرنمایی کرد. کارهایش، سبکی جدید داشت. کاملا جدید. اما چنان هم نبود که از حیطه موسیقی سنتی خارج شده باشد. او قبلا در ساز نو، آواز نو، کنسرت هفتاد و هفت و مخصوصا سفر به دیگر سو، تمایل خود را به کارهایی متفاوت در موسیقی سنتی نشان داده بود. بر خلاف دیگر کارهای جدید، - حال در هر رشته یا شاخه ای از هنر یا علم که باشد - که معمولا با مخالفت اکثریت مواجه می شود، عده معدودی، او را به خاطر این نوگرایی محکوم کردند. اما کارهای او، در عین برخورداری از تکنیک بالا و بی نظیر، عامه پسند هم بود، و فکر می کنم همین عامل بود که او را تشویق کرد که اجراهای دیگری از همان کارها را در گرگان، رشت، و چندی پیش در نمک آبرود، به نمایش بگذارد و همچنین، توسط موسیقی دان مشهوری چون چکناواریان، از او دعوت به همکاری به عمل آید و نتیجتا - قبل از کنسرت نمک آبرود - در تهران شاهد اجرای ناظری با همراهی سازهای کلاسیک و سنتی، که باز خود نو آوری دیگری محسوب می شد - بودیم.
قصد من، این جا، تمجید از او نیست هر چند بسیار لایقش است. قصد من، تمجید از این نو آوری است و تلاشی که در، به قول خودش، نگاه تازه اش به موسیقی سنتی، که می باید چون هوای تازه ای در این فضا بدمد، داشته است. این نو آوری ها، همانقدر که استعداد می خواهد، جسارت هم می خواهد و او آدمی است که این دو خصوصیت را داراست...
شاید بعدتر، بیشتر در مورد نگرش خاص او، و آنچه که خود، از سبک او یافته ام، بنویسم.

 


نقل از کربلایی رهام :
يه عده هم هنوز نمي دونند كه سياست رو با چه ط دسته داري مي نويسن اونوقت ميان و كاسه داغتر از آش ميشن
و نداي جانسوز و دلخراش واغربتا ، واحسرتا سر مي دهند كه چي؟ اي واي مملكت از دست رفت ، وطن به باد رفت ، اي واي ..... يكي نيست بگه بابا به پا خودتو باد نبره ، آخه تو سر پيازي يا ته سيب زميني؟!!!!!!


او که از او سخن می گویی، خود، نه سر پیاز است، و نه ته سیب زمینی... او همان کسی است که زمینش را غصب کرده اند و در آن سیب زمینی کاشته اند... او همان است... همان که به وعده اش فریفتند تا در خانه به رویشان بگشاید و آنگاه که گشود، از خانه بیرونش راندند... او همان است... همان کس که مثل تو آنقدر باسواد نیست که بداند سیاست را به کدام ط می نویسند، اما می داند که عشق چیست همانطور که می داند زور چیست، حرف مفت کدام است و هنوز شعورش را به صلاحش نفروخته، که کس و نا کس را از هم تشخیص ندهد.
مگر برای فهمیدن آنکه روز روشن است یا نه، باید دانست که روز را با کدامین ز می نگارند؟
و مگر برای فریاد برآوردن، چه درستش بدانی و چه اشتباهش بپنداری و چه به ذات صحیح باشد و چه به معنی غلط، باید سرپیاز یا ته سیب زمینی بود؟
اتفاقا حرف را از همانان که هیچکاره اند می باید شنید. از همان ها که هنوز به سر پیاز یا ته سیب زمینی بودن، آلوده نشده اند. از همان ساده ها، - و نه ساده لوحان - از همان ها که نظاره گر مملکت داری مملکت دارانند و دیدگانشان می بیند که چگونه نگذاشته اند وطن به باد برود. اینکه چگونه آش داغتر از کاسه اند. اینکه چگونه دین داری را به دین گریزان می آموزانند. و آموزش ها و نسخه هاشان، چه قدر در درمان دین گریزی جوانانمان مفید است. سوال را از آنانی باید پرسید گوش هاشان بهانه ها را می شناسد و مدتهاست که به دروغ خو کرده است. به نظمی که آفریده اند. به آبادانی هایی که کرده اند و به حقوقی حقه ای که پرداخته اند.
او که از او سخن می رانی، خود، نه سر پیاز است، و نه ته سیب زمینی... خوش به حال آنان که چنین اند و خوش به حال آنان که می دانند سیاست با چه ط ایست. خوش به حال دانایان سیاست باز سیاست پرداز.
 


 



ارتباط

یادمان