چه دنياي بي رحمي شده! چقدر بي رحم!
حتي براي لحظات تنهاييت، براي اشك هايت، براي ساعات غمگينيت، بايد دليل بياوري، براي ديگراني دليل بياوري كه بي هيچ اجازه اي در باره ات قضاوت مي كنند، در ذهن خيالپردازشان، به تو چه لقب ها كه نمي دهند و عجيب آنكه، چنان واقعيت را با خيال پوچشان مي آميزند كه خود حقيقت را به فراموشي مي سپارند و وقتي سعي مي كني به آنها بفهماني كه همه چيز آنطور كه آنان فكر مي كنند نيست، تنها به تو لبخند به ظاهر معني دار مي زنند، اگر اعتمادت به خودت كم باشد، خودت هم، ديگر حقيقت را نخواهي يافت، و همين است كه سعي كرده ام كمتر به سخن ديگران اهميت دهم، به آنچه كه از من در ذهنشان مي سازند، آيا اين بدان معني است كه مي خواهم باعث آزردگي خاطر كسي شوم؟
آنان كه دوستشان داشتم و دارم، چه راحت مرا شكستند، و من،تنها، شكستم و...ديگر هيچ.
سوي شهر آمد آن زن انگاس
سير كردن گرفت از چپ و راست.
ديد آيينه اي فتاده به خاك
گفت: حقا كه گوهري يكتاست!
به تماشا چو برگرفت و بديد
عكس خود را، فكند و پوزش خواست
كه: ببخشيد خواهرم! به خدا
من ندانستم اين گوهر ز شماست!
ما همان روستا زنيم درست،
ساده بين، ساده فهم بي كم و كاست
كه در آينه جهان بر ما
از همه ناشناستر، خود ماست.
توضيح: اين شعر از نيماست...
توضيح: انگاس(به فتح الف) نام دهي است در البرز كوه، كه مردمش به سادگي مشهورند.
زندگي، هر چه كه باشد، شبيه يك دايره نيست...
كسي از آرزوهاي اين كودك افغان پرسيده بود؟
مرد خوب آنجا ايستاده...خيره به من مي نگرد.
در چشمهايش مي توانم دريايي ببينم از تاسف، از درد، از آگاهي.
مرد خوب، خوب است.
او هيچگاه اشتباه نمي كند.
هيچ خطايي از او سر نمي زند
هيچگاه نمي خندد
هيچگاه موسيقي گوش نمي دهد.
و وقتي من مي خندم، موسيقي گوش مي دهم، يا اشتباه مي كنم،
برايم متاسف مي شود،
و با نگاه هميشه عاقل اند سفيهش،
به من مي فهماند كه او، مرد هميشه خوب،
زندگي را به درستي درك كرده
و من
از يك علف هرز بي ارزش ترم.
مرد خوب تفسير درستي از زندگي دارد.
او مي داند چه كاري درست است و چه كاري نه
او همه چيز را مي داند كه به راحتي درباره همه قضاوت مي كند.
او در دادگاه عادلانه اش، يك كپي از خودش مي سازد
و اگر متهم با آن كپي فرق داشت، مجرم مي شود.
در سخنان او،
در نوع انديشه او،
در تفسير او از زندگي، هيچ شكي نبايد داشت
چرا كه مردي است خوب...
مردم دنيا همگي احمقند، من، دوستانم، همه...
وقتي كسي مثل مرد خوب هست، جاي شكي نيست، پس اين همه بدي چرا؟
مرد خوب آنجا ايستاده، خيره، در من مي نگرد.
در خوب بودن مرد خوب شكي نبايد داشت.
او در باور هاي خوب خود،
آدم هاي خوب و كامل مي سازد
و آدم هاي بد، مثل من، را
در گورستان باورهايش...عقيده هايش-كه همه خوبند- دفن مي كند.
اما من،
من اين مرد خوب را
با همه خوبي هايش
دوست دارم...
نه چون خوب است...
چون مثل من، برچسب نامانسان را بر سينه دارد.
مرد خوب،
با نگاه هميشگي اش،
خيره،
در من مي نگرد...
نمي دونم چه حكمتي تو كاره كه مامان عزيزمون يه جورايي برنامه غذايي خونه رو با دانشگاه هماهنگ كرده...حكما مي خواد شام و ناهارمون يكي باشه كه اين معده -قربونش برم- عزيز ما قاط نزنه...نمي دونم والا...تقريبا اين جوري شده كه موقع شام حالت خوشمزه تر ناهار همون روز دانشگاه رو مي خورم و بعد دلم براي دانشجو ها و اون آشپز مي سوزه....خوب لابد حكمتي هست ديگه...چند دقيقه پيش رفتم طرف كتاب آشپزي و يه نگاهي به طرز پخت املت انداختم...نمي دونم چرا...اما دلم مي خواد طرز پختش رو اينچا بنويسم...
نكات لازم براي تهيه املت:
املت يكي از غذاهاي فوري است و تهيه آن ساده است ولي براي بهتر كردن آن بايد دقت بيشتري به كار برد و به نكات زير كاملا توجه كرد:
1) در يك تابه و يكجا نبايد بيش از دو يا سه عدد تخم مرغ املت تهيه كرد و در صورت احتياج به مقدار بيشتر ممكن است املت را به دفعات تهيه نمود و بلا فاصله و داغ داغ سر ميز برد.
2) تخم مرغ ها بايد خوب زده شود تا كاملا كف كند.
3) روغن بايد كاملا داغ شود آنگاه مي توان تخم مرغ هاي زده شده را در آن ريخت.
4) در تهيه املت براي هر عدد تخم مرغ به طور متوسط يك قاشق سوپخوري شير بايد داخل مايه كرد
5) بعد از اينكه املت در ديس ريخته شد براي تزيين اطراف آن مي توان از حلقه هاي گوجه فرنگي يا از جعفري استفاده نمود
6) املت را ممكن است با انواع گوشت ها يا سبزي هاي پخته و يا با انواع مربا و ميگوي پخته شده و قلوه خرد كرده سرخ شده و گوشت چرخ كرده سرخ شده مخلوط با كمي رب گوجه فرنگي تهيه نمود
براي يك قطعه املت ساده:
1)تخم مرغ 3 عدد
2)شير 3 قاشق سوپخوري
3)روغن آب كرده 3 قاشق سوپخوري
4)نمك و فلفل به مقدار كم
لازم است.
طرز تهيه:
تخم مرغ ها را در ظرفي مي شكنيم و مي زنيم تا كاملا كف كند. كمي نمك و فلفل و سه قاشق شير را داخل تخم مرغ مي ريزيم و بهم مي زنيم بعد تابه مناسبي را كه لبه آن تقريبا به ارتفاع 2.5 سانتي متر باشد روي آتش مي گذاريم و سه قاشق روغن را در تابه مي ريزيم و مي گذاريم تا روغن كاملا داغ شود بعد مايه تخم مرغ و شير را در تابه مي ريزيم بطوريكه سطح تابه پوشيده شود يك لحظه در تابه را مي گذاريم تا املت بسته شود بعد املت را با يك چنگال و يك كفگيربه دقت لوله مي كنيم.
خوب ... مامان عزيزمون داره ما رو به خوردن خورشت كرفس دعوت مي كنه...نخورده ميگم: شكر خدا
خاطره اي از يكي از روزهاي زمستان:
آن روز هم مثل بقيه روزها آماده آمدن به دانشگاه شدم.
همچون اكثر آدمهايي كه روز مرگي زندگي آنها را به ورطه نابودي كشانده - بي آنكه غالبا خود بدانند- مثل يك ماشين از پيش برنامه ريزي شده از خواب بيدار شدم لباس پوشيدم صبحانه خوردم و راه افتادم
هوا بسيار سرد بود. من اين را بيشتر از اينكه خود احساس كنم در ديگران مي ديدم. در نگاههايي كه يخ زده بودند و بي تفاوت از كنار هم مي گذشتند. در سرهايي كه زير پالتوها پنهان بود و صداي زنجير چرخ ها.... زنجير چرخ ها..... زنجير چرخ هاي ماشين هايي كه بي آنكه باري داشته باشند خالي ميرفتند
من در انبوه اين خيل بي تفاوت گم شده بودم. هنوز هم شايد.....بگذريم!
مثل آدم هاي ديگر سوار ماشيني شدم و به طرف سيد خندان راه افتادم. جاي جالبي است اينجا.... همه جور آدمي مي تواني ببيني. گدا معتاد پولدار. بچه مدرسه اي هاي بي خيال...مهندس دكتر...صبح ها...ديدن آدم هايي كه سر كار خود ميروند- يا سر بي كاري خود- براي من جالب است...
باز سوار ماشين ديگري شدم و به طرف آزادي راه افتادم. در افكار خودم غرق بودم...به هيچ چيزي توجه نداشتم جز انديشه هاي عجيب و غريبي كه هر آدمي گاهي دچار آن مي شود. ناگهان ميني بوس قرمز رنگي توجهم را جلب كرد. از اينكه اين ميني بوس توانسته بود مرا از افكارم در بياورد شگفت زده شده بودم. تجربه به من ثابت كرده كه وقتي در افكار خودم غرق باشم كمتر چيزي مي تواند مرا از اين حالت در بياورد. خوب كه دقت كردم ديدم چشمانم بي اختيار به دنبال جمله اي مي گردد كه به شيشه عقبي ميني بوس چسبانده شده بود. هر چه سعي كردم نفهميدم كه چيست. به قول خودمون بي خيال شدم و دو باره به دنياي رويايي خودم برگشتم. در اين فاصله اندك بين اين خواب و بيداري-يا بيداري و خواب!- كاملا حس كردم كه ماشين با سرعت زيادي در حركت است.شايد راننده هم به فكر دور بعدي مسافرها بود و اينكه از يارگار برود يا شيخ فضل ا... . در همين بين كبوتري را ديدم كه درست وسط خيابان نشسته بود. آرامشش دوباره توجه مرا جلب كرد. به هيچ چيز توجه نداشت به هيچ چيز. يكدفعه سرش به طرف ماشين ما برگشت و انگار نگاهمان به هم دوخته شد. تازه متوجه خطر شده بود. سعي كرد بپرد اما نتوانست... باز سعي كرد اما فقط اندكي از روي زمين بلند شد و بازنشست. چنگالهاي سرما اسيرش كرده بود. اطمينان دارم كه زخمي نبود. براي بار چهارم بلند شد. اين بار قدري بيشتر برخاست. اما....درست به بالاي شيشه ماشين برخورد و كاملا له شد. بدون اينكه متوجه باشم فرياد زدم: آآآآآآآخ! اما پاسخ فرياد من تنها قطره خون كوچكي بود كه از گوشه شيشه به سمت پايين حركت مي كرد. شايد اگر در صندلي جلو ننشسته بودم آن قطره خون هم نمي توانستم ببينم. زود برگشتم و به عقب نگاه كردم...ماشين هايي كه پشت سر ماشين ما بودند سعي مي كردند طوري حركت كنند كه جسد بي جان كبوتر از بين چرخهايشان رد شود و خداي ناكرده آن را زير نگيرند. چه با ترحم اند آدمها نه؟
او بي جان روي زمين افتاده بود. نگاه سريعي به آدم هاي توي ماشين انداختم. هيچ كس حرفي نمي زد. اول فكر كردم از ناراحتي است. اما وقتي يكي از مسافرين پرسيد: آقا تا شهرك چه قدر ميشه؟ آنوقت فهميدم كه فقط من نيستم كه وقتي در افكار خود غرق ميشوم و به مشكلات مي انديشم به هيچ كس و هيچ چيز اهميت نمي دهم. هم احساس غرور مي كردم وهم احساس شرم
كمي جلوتر آن ميني بوس قرمز رنگ ايستاده بود....و عجب جمله اي پشت شيشه اش نوشته بود!
مرگ پايان كبوتر نيست!!!
چشمانم به دنبال چه مي گشتند؟
آيا من هم يك كبوتر بودم؟
ماشين به راه خود ادامه مي داد.
خدايا! مرا چه می شود؟ چه بر سرم آمده؟ احساس می کنم قدرت درک و تحليلم از مطالب چنان کم شده که...نمی دانم. هيچ چيز نمی دانم. تنها چيزی که آرامم می کند و پناهم می دهد همين نوشته هاست. با آنکه هيچ چيز را حل نمی کنند، هيچ راه حلی ارائه نمی دهند، اما آرامم می کنند - حداقل برای مدتی - و اينکه تا اين حد از اين مطلب شگفت زده ام، ريشه در خود ناشناسی من دارد.
درونم در حال انفجار است.
چقدر ناتوانم! چقدر ناتوان...اين که احساسم را نمی توانم بيان کنم به شدت مرا آزار می دهد.
نا اميد شده ام، نه از خدا- که نا اميدی از او، بزرگترين گناهان است- از خودم. گاهی تمام هستی پيش چشمم رنگ می بازد و احساس می کنم در يک دريای دروغين شناورم. درخت ها، زمين، آدم ها...همه غير حقيقی به نظر می آيند. همه در يک روند عادت وار بی هيجان، مسيری دايره وار را طی می کنند، بی هيچ شوقی، عشقی، لبخندی.
ياد بچه های آسمان افتادم. بهترين فيلم ايرانی که تا به حال ديده ام. آنجا که ناظم از علی می خواهد که با فردای آن روز،مادرش به مدرسه بيايد:
-آقا اجازه، مادرمون مريضه
-فردا، با پدرت بيا
-آقا اجازه، پدرمون سر کاره.
-پس فردا بيا
-آقا اجازه، پس فردا هم سر کاره...
اين دور کسالت آور را خيلی ها تشخيص می دهند، خيلی ها از وجودش آگاهند و خيلی ها به آن گرفتار، و سوال اينحاست که با اين همه، به اين گرفتاری خرد کننده تن در می دهند و آن را ادامه می دهند واگر وقفه ای در آن حاصل شود، چه ناله ها که سر دهند.
به نام شکوه يک آغاز...
چندی پيش، اين متن را نوشتم...گفتم بد نيست برای آغاز نامه دفتر خلوت تنهايي خود، آن را اينجا قرار دهم...
مي خواهم نوشتن را شروع كنم. اين مدت تماما احساس مي كردم وجودم سرشار از احساس خاصي است كه هيچگاه تجربه آن را قبلا نداشته ام. نمي دانم عشق كه مي گويند همين است يا نه اما هر چه كه هست مرا بزرگتر از آنچه احساس مي كنم مي توانم باشم مي گرداند. فكر مي كنم همين احساس سر منشا تناقض آشكاري است كه در افكارم بوچود آمده و در نوشته هايم محسوس است. ديگر نمي توانستم ننويسم. نمي دانم اين ميل عجيب چيست كه شوق نوشتن را در وچودم پيوسته بر مي انگيزد. من با اين خط زشت و مجموعه اي از تواناييها و ناتواني ها كه احتمالا نويسندگي در قسمت دوم آن است چگونه پاسي از شب گذشته خود را به نوشتن مشغول مي دارم؟ ديوانگي است نه؟ مخصوصا اگر هزاران كار ديگر هم باشد كه در روند زندگي تاثير گذار است و دير يا زود مجبور به انجام آنم.
اما نمي توانستم ننويسم. نمي توانستم...
شايد مي خواهم با نوشتن افكار مغشوشم را سامان دهم يا تنها در دنياي كلمات به روياهاي خود دست يابم. يا شايد احساس نه چندان غريب بر جاي ماندن و ماندن است كه مرا ترغيب مي كند به نوشتن چيزي كه شايد تو خواننده كه مدتها بعد از من اين نوشته به دستت مي رسد مرا در ذهن خود زنده كني. بله شايد خودخواهي و ميل به جاودانگي است كه در اين نيمه شب مرا ديوانه كرده...ديوانه نوشتن...
مدتها بود كه مي خواستم بنويسم، مدتها. شايد تنها خواننده نوشته هايم خودم باشم و خودم بمانم. مهم نيست...فقط مي خواهم بنويسم.
مي خواهم بنويسم كه نمي دانم در اين چند سالي كه از عمرم مي گذرد خودم را پيدا كرده ام يا نه. وحشت از اينكه نمي دانم خود واقعي ام كجاست، حالم را به هم مي زند. من كيم؟ اصلا نمي خواهم به خودم جوابي بدهم كه شرع قبلا داده يا فلسفه قبلا بافته.
نمي دانم چرا خودم را نمي شناسم اما انگار کسي در من است که بهتر از خود واقعی گمشده ام مرا می شناسد و اگر تا به حال ديوانه نشده ام، تنها از لطف اوست.
می خواهم بنويسم، از احساساتی که مرا مجبور به نوشتن می کند و مثل نسيم هر لحظه در حال تازه شدن است.
می خواهم از عشق بنويسم، چون نميدانم که معنايش چيست. شايد واقعا ندانستن، دليل شب بيدار ماندن و نوشتن است، که اگر اينگونه باشد، چه بسيار شب ها که بيدار خواهم ماند و چه بسيار قلم ها که تمام خواهد شد.
می خواهم از تناقضات خودم با محيطی که در آن واقعم بنويسم. از آنچه به نظرم عادی است و به نظر ديگران محيطم غير عادی. از آنچه خنده آور است و نيست، ناراحت کننده است و نيست. تا اين حد تفاوت درک شدنی نيست، يا شايد توجيه پذير. اما وجود دارد و من با حس هفتم خود، آن را احساس می کنم، حسی که تنها قلب آن را می يابد
می خواهم از حافظ بنويسم. چند روز است به هم نزديکيم. هيچگاه حافظ را تا اين حد دوست نداشته ام. آنقدر از اين حرفها شنيده ام- منظورم تعريف و تمجيد از حافظ است- که وقتی خودم می خواهم درباره اش حرف بزنم و خوبی بگويم، کسل می شوم. شايد او هم شب های بسياری را با چشمانی باز به صبح رسانيده که ماندگار شده. هه! چه استدلال کودکانه ای.!
ياد فروغ افتادم. آنجا که می خواهد احساسی همانند حافظ داشته باشد و حساسيتی چون او. فکر کنم، خوب، فروغ را می فهمم......
وضع روحيم تا حدی تکان دهنده شده که دلم برای خودم می سوزد. معمولا آدمی بودم که به خودم خيلی سخت می گرفتم و دلسوزی، به معنای عامش، برای من مصداق نداشت. اما حالا...
مدرس اخلاقی را به ياد می آورم که می گفت: خوب نيست ديگران را از حالات درونی خود آگاه کنيد. چه بی اخلاقم که دوست دارم همه شرح پريشانی دلم را بشنوند، اما دردناکتر اين است که حتی کلمه ای نمی يابم که گوشه ای از آن را شرح دهد.
گاهز فکر می کنم ديوانه ام. اين خود ناشناسی چون برگی مرا در رود خروشان خود می برد. آن موقع که فکر می کردم عاقلم ديوانه بودم، يا حال که فکر می کنم ديوانه ام؟
خدايا!!خدايا!! اين چه آتش است که اينچنين می سوزاند و می کشد و از بين می برد و آنچه بر جای می گذارد هيچ است...نه حتی هيچ را هم می سوزاند. خدايا! چگونه بنويسم اين دريای احساس را؟ با اشک؟ کجاست کسی که بشنود؟ دلم کسی را می خواهد. يک شنونده، کسی که با يک لبخند راستين پاسخم را بدهد. کسی که فرياد سکوتش گوش هايم را کر کند. کجاست او؟ کجاست؟
مدتها بود که در عالم خود غرق بودم. من و من می نشستيم و با هم حرف می زديم. نمی دانم کداميک از آن من ها، من بودم. حال که من نيست، اين سخنان درون را چه کسی فرياد برآرد؟
خدايا!!خدايا!! قلبم سنگين شده و آرام جانم ربوده. آيا اين عشق است؟ نمی خواهم قلم را زمين بگذارم اما، گريستن را فرصتی بايد...
گفتمش زيبا ترين ترانه ای را که می دانی برايم بخوان،
چشم بر هم گذاشت و گريه کرد.
و به حق که زيبا ترين ترانه است، ترانه ای که هر کس با آن هستی می يابد و اولين نغمه است که بشر می سرايد.
اما گريستن را فرصتی بايد...
کجاست او؟ کجاست تا ببيند که می گريم. فقط ببيند. من از کل هستی يک نگاه می خواهم، همِين. اما هميشه آنچه را که می خواهی کمياب است و يا ناياب.
کجاست صاحب آن چشمان؟ کجاست؟
نمی خواهم حتی کلمه ای از نوشته هايم غير واقعی باشد، حتی کلمه ای...و نمی خواهم نامه های عاشقانه بنويسم، چون شايد دروغ گفته باشم.
مغزم از تحليل عاجز است...چه کنم؟ گريستن را فرصتی بايد...